تبليغاتX
تارانتلا

تارانتلا

روح... خسته... جسم خسته ...جان خسته... از تلاطم ..از کشمکش ..از سوالهای بی جواب هر روز.. از رویاهای بی جان... از احساس ..از دردهای کهنه...

روح بی تاب ...جان بی تاب ...نگاه بی قرار...

باد در رقص ...درخت در رقص... گل در پیچ و تاب ...رود در خروش... آفتاب مهربان

تضاد تضاد تضاد

مرا آخر می کُشد!

 

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
وقتي رفتم مي خنديدم ، راهي را كه روز قبلش گريسته بودم
وقتي برگشتم با او بودم : خوشحال اما پر از درد....
چند روزي گذشت تا كاملا فلج شدم...
كفه خوبي اش باز درست اندازه كفه ي بديهايش شد
اجازه دادم هر چه مي خواهد بگويد به اميد آن كه درستش مي كنم اما كم آوردم ...لرزيدم...نتوانستم...و خيلي حرفهاش كه شبيه توهين بود بي جواب ماند
و خيلي بيشتر حرفهاش شبيه عاشقانه بود اما هر بار با نگاه من روبرو مي شد پس مي گرفت. لازم نيست بگويم كه چقدر ضد و نقيض حرف زد
و فرصتي را كه پيش آمده بود تا بعد از سالها احساسي كه از جانم دل نمي كند برايش بگويم تبديل به يك شكست بزرگ كرد.....درد شد
روي دلم نشست...از آن روز دلم بدجور خفه شده حتي ديگر بامن حرف نمي زند و كوتاه چيزهايي  كه نوشتم اتفاقهاي روزانه بوده است و ديگر هيچ
ديگر چه فرقي مي كند...احساس من اما خيلي وقت است كه خالص شده و حالا چون مادري كه فرزندش را تحت هر شرايطي دوست دارد دوستت دارم
كه اين احساس ديگر به درد جهنم هم نمي خورد چون من نه مادرم و نه تو كوچكترين رابطه ي خوني با من داري
براي كشيدن اين دندان خرابِ دلم ، بهانه اي خيلي كوچك لازم است ....ديگر هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت نمي گذارم اينچنين حقير احساسم شوم
هيچ وقت ...هيچ وقت ...هيچ وقت.
نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در شنبه چهارم اسفند 1386 | موضوع:
دلم می خواهد کسی در نگاهم بخندد...

                                                            عمیق...

یا اشک بریزد ...

                                            صادقانه.......

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 | موضوع:
رفتم به سمتش

سیاه بود...

دل شوره داشتم برای دیدنش

اما دلواپسم نبود...

بی قرارش بودم اما چشم انتظارم نبود...دستهایش دستهایم را می خواست اما دلم...دلش کجا بود

نگاهش گر می گرفت...صورتش سرخ می شد...از سرما می لرزید...اما با من نبود....

شاید بود...شاید نبود....

دست بردم

انگشتهایم در سیاهی فرو رفت....خیس ...سرد ...چسبنده بود...

نگاهش قهوه ای بود...نگاهش رفت...در سیاهی غرق شد...

سیاهی درد بود...درد بود....درد بود...

تمام وجودم شد...

تمام وجودم...که کاش نبود

کاش نبود...

کاش نبود...

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در سه شنبه یازدهم دی 1386 | موضوع:
زمین قشنگ است . آسمان زیباست . کوه زیباست . هوا زیباست . خدا زیباست .

من زیبا هستم. تو زیبایی . زندگی زیباست . احساس زیباست . خواستن زیباست .

عشق ورزیدن یا دوست داشتن هر دو زیبا . فقط یک چیز سیاه و زشت میان من و توست

یک حفره ی عظیم یک سیاهچاله ی سیاه . نمی دانم چیست . شبیه زجر می ماند به تنم . شبیه درد می شود به چشمهایت .

سیاه و زشت ...میان من و تو... نمی دانم چیست : غرور ، تردید ، ترس ، .....

می دانم حقیقت نیست چرا که حقیقت زیباست . می دانم که عقل نیست دور اندیشی نیست دلیل نیست ....همه این ها زیبا هستند...

نمی دانم میان من و تو چه چیزی فاصله انداخته است ....

و مرا تا ابد از تو دور خواهد ساخت...

 

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 | موضوع:
مرا تا لب مرز تشويش برد
شبي كه مرا كند و با خويش برد
مرا از عبور خود آكنده كرد
مرا خاك كرد و پراكنده كرد
غمي بود و زخمي كه در سينه بود
صدا بود و شب بود و آيينه بود
كه بود آنكه بر خويشتن مي‌گريست
كه بود آنكه در چشم من مي‌گريست
من آن شب چه ديدم در آيينه‌ها
كجا مي‌دويدم در آيينه‌ها
قدم مي‌زدم خاك تن مي‌گشود
زمين زير پايم دهن مي‌گشود
مَنِ مَن دلش را قوي كرده بود
همه زخم را مثنوي كرده‌بود
من و دل گذشتيم تشويش را
من آن‌شب شكستم دل خويش را
من آن‌شب شكستم تلاطم شدم
و در چين پيشاني‌اش گم شدم
در آن اوج با آسمان هم‌نفس
دلم بود و من بودم و هيچ كس
من اين تن نبودم تو بودي و تو
و من، من نبودم تو بودي و تو
تو بودي شب خشك پاييز بود
تو بودي تمام دلم نيز بود
تو بودي تنم بود و ويرانيم
تو و خاطرات دبستانيم
تو و خواهش خون خاموش من
تو و نعش من مانده بر دوش من

               مصطفی علیپور

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در جمعه دوم آذر 1386 | موضوع:
پرده ی اول : جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴

من:دستهايم سرد است و ذهنم در انديشه اي بيمار گرفتار...قلبم در تکرار بينهايت خود مرا به زنده ماندن مي خواند و به زندگي ...
من نفس مي کشم مي خندم مي رقصم اما با خود بيگانه ام نگاه که به خودم مي کنم وحشت تمام وجودم را مي گيرد ..انگار که با تمام افکار شومم روبرو شده ام
از آيينه به چشمهايم و از سياهي چشمانم  به نااميدي قلبم  مي رسم  ...
تو تنها نشسته اي ..تو باز هم تنها نشسته اي درست مثل روز اول....
اما خاطرات نيز پوسيده اند.....
نگاهت نمي کنم ..چند روز است که نگاهت نکرده ام از آن شنبه که کلاس نيامدم تا دوشنبه که تو نيامدي و تا چهارشنبه....
اما راستش را بخواهي دلم برايت تنگ شده است
دلم برايت تنگ شده است ...و همين يک جمله ساده چه زيبا مي تواند بگويد که چقدر دلم برايت تنگ شده است
براي بودنت ...براي بودنت و بودنت ...و تنها بودنت ...و حجم ساده بودنت....

 

پرده ی دوم : ۲۳ آبان ۱۳۸۶

او : شاید شب ها کسی به خاطر تو در دریایی از اشک...

شاید کسی به محض دیدن تو....

شاید کسی .....

و تو او را نمی بینی ..... 

 

 

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 | موضوع:
با سر انگشت رد اشکهایم را دنبال می کنم ، به چشمهای تو می رسم ...به دریای اشک که شب ها درونش می خوابی ...به کسی که به من فکر می کند و من او را نمی بینم ...با همه ی دلسوزی هایم چقدر بی رحم شده ام ...که ندیدمت...عاشق ناپیدا!...

 عشق!...

بله خانم؟ منظورتان از عشق چیست؟ نمی توانم درک کنم... می شود دوباره تکرار کنید؟

مگر می شود با دیدن کسی  دمای بدنتان تغییر کند؟ چقدر خنده دار!..که تپش قلبت به چشمان کسی وابسته باشد که تو را نمی بیند ...مگر می شود آدمی این چنین وابسته باشد؟

نه عزیزم! روزگار گرگ صفتی است ...بفهمند عاشقی و ( معذرت می خواهم ) احمق شده ای پاره پاره ات می کنند ...شش ماه از آخرین باری که گریستم می گذرد...چه کسی عاشق کسی شده است که عشق را نمی فهمد؟...شاید دوباره بخندم...مثل آن روز که کسی گفت دوستم شیفته ی شما شده است...و من بی امان خندیدم!...عاشق!....عاشق؟...

چه کسی عاشق شده است؟

آن هم عاشق من!!

ببخشید خانم گفتید عشق؟ ...می شود دوباره تکرار کنید؟

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 | موضوع:

پای می کوبید و می رقصید...

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید ..

می بینم که می لرزید و می ترسید,

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم,

که در عمق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت و فانی,

خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی !

و من ... هرچند مثل سایر رزمندگان راه آزادی !

کنون خاموش, دربندم !

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم !

کارو

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در جمعه سیزدهم مهر 1386 | موضوع:

گاهی وقتها فیل م یاد هندوستان می کند و مجبور می شم محکم بزنمش یا دعواش کنم

متن شعر

خود آهنگ  missing

( لینک جدید ) 

 

نوشته شده توسط کیوان و مرضیه در شنبه سی و یکم شهریور 1386 | موضوع:
                                       آمار بازدیدکنندگان: hits
                                     کاربران آنلاین: