تارانتلا |
روح بی تاب ...جان بی تاب ...نگاه بی قرار...
باد در رقص ...درخت در رقص... گل در پیچ و تاب ...رود در خروش... آفتاب مهربان
تضاد تضاد تضاد
مرا آخر می کُشد!
عمیق...
یا اشک بریزد ...
صادقانه.......
سیاه بود...
دل شوره داشتم برای دیدنش
اما دلواپسم نبود...
بی قرارش بودم اما چشم انتظارم نبود...دستهایش دستهایم را می خواست اما دلم...دلش کجا بود
نگاهش گر می گرفت...صورتش سرخ می شد...از سرما می لرزید...اما با من نبود....
شاید بود...شاید نبود....
دست بردم
انگشتهایم در سیاهی فرو رفت....خیس ...سرد ...چسبنده بود...
نگاهش قهوه ای بود...نگاهش رفت...در سیاهی غرق شد...
سیاهی درد بود...درد بود....درد بود...
تمام وجودم شد...
تمام وجودم...که کاش نبود
کاش نبود...
کاش نبود...
من زیبا هستم. تو زیبایی . زندگی زیباست . احساس زیباست . خواستن زیباست .
عشق ورزیدن یا دوست داشتن هر دو زیبا . فقط یک چیز سیاه و زشت میان من و توست
یک حفره ی عظیم یک سیاهچاله ی سیاه . نمی دانم چیست . شبیه زجر می ماند به تنم . شبیه درد می شود به چشمهایت .
سیاه و زشت ...میان من و تو... نمی دانم چیست : غرور ، تردید ، ترس ، .....
می دانم حقیقت نیست چرا که حقیقت زیباست . می دانم که عقل نیست دور اندیشی نیست دلیل نیست ....همه این ها زیبا هستند...
نمی دانم میان من و تو چه چیزی فاصله انداخته است ....
و مرا تا ابد از تو دور خواهد ساخت...
مصطفی علیپور
من:دستهايم سرد است و ذهنم در انديشه اي بيمار گرفتار...قلبم در تکرار بينهايت خود مرا به زنده ماندن مي خواند و به زندگي ...
من نفس مي کشم مي خندم مي رقصم اما با خود بيگانه ام نگاه که به خودم مي کنم وحشت تمام وجودم را مي گيرد ..انگار که با تمام افکار شومم روبرو شده ام
از آيينه به چشمهايم و از سياهي چشمانم به نااميدي قلبم مي رسم ...
تو تنها نشسته اي ..تو باز هم تنها نشسته اي درست مثل روز اول....
اما خاطرات نيز پوسيده اند.....
نگاهت نمي کنم ..چند روز است که نگاهت نکرده ام از آن شنبه که کلاس نيامدم تا دوشنبه که تو نيامدي و تا چهارشنبه....
اما راستش را بخواهي دلم برايت تنگ شده است
دلم برايت تنگ شده است ...و همين يک جمله ساده چه زيبا مي تواند بگويد که چقدر دلم برايت تنگ شده است
براي بودنت ...براي بودنت و بودنت ...و تنها بودنت ...و حجم ساده بودنت....
پرده ی دوم : ۲۳ آبان ۱۳۸۶
او : شاید شب ها کسی به خاطر تو در دریایی از اشک...
شاید کسی به محض دیدن تو....
شاید کسی .....
و تو او را نمی بینی .....
عشق!...
بله خانم؟ منظورتان از عشق چیست؟ نمی توانم درک کنم... می شود دوباره تکرار کنید؟
مگر می شود با دیدن کسی دمای بدنتان تغییر کند؟ چقدر خنده دار!..که تپش قلبت به چشمان کسی وابسته باشد که تو را نمی بیند ...مگر می شود آدمی این چنین وابسته باشد؟
نه عزیزم! روزگار گرگ صفتی است ...بفهمند عاشقی و ( معذرت می خواهم ) احمق شده ای پاره پاره ات می کنند ...شش ماه از آخرین باری که گریستم می گذرد...چه کسی عاشق کسی شده است که عشق را نمی فهمد؟...شاید دوباره بخندم...مثل آن روز که کسی گفت دوستم شیفته ی شما شده است...و من بی امان خندیدم!...عاشق!....عاشق؟...
چه کسی عاشق شده است؟
آن هم عاشق من!!
ببخشید خانم گفتید عشق؟ ...می شود دوباره تکرار کنید؟
پای می کوبید و می رقصید...
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید ..
می بینم که می لرزید و می ترسید
,از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم,
که در عمق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت و فانی,
خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی !
و من ... هرچند مثل سایر رزمندگان راه آزادی !
کنون خاموش, دربندم !
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم !
کارو