تبليغاتX
تارانتلا
لامپ اتاقم ترکیده بود. ده روز پیش موقع بیرون رفتن از اتاق وقتی کلید رو زدم اول یه جرقه بزرگ زد و بعد خرده هاش همه جا پاشید. حتی یه قسمتش خورد پست سرم. ده روزه دارم با یه مهتابی سر می کنم. سه چهار بار به سه تا سرپرست گفتم بیان درستش کنن. چون سرپیچ لامپ هم شکسته بود باید عوض می شد. هنوز نیومدن. امروز قاطی بی حوصلگی هام رفتم از سوپری سر کوچه آدرس لوازم برقی رو گرفتم. پیدا کردم. سرپیچ و لامپ خریدم. رفتم روی میز و بعد روی صندلی ای که روی میز گذاشتم. با چاقوی میوه خوری سرپیچو باز کردم. اون جدیده را نصب کردم.
الان اتاقم روشن شده. لذت خاصی داره. هی توی این نور کیف می کنم. انقدر سرخوش شدم که گفتم بیام بنویسمش. بدونین خوب شدم.
زیاد دارم آپ می کنم. می دونم. اما این طوری حس می کنم با کلی آدم دارم حرف می زنم. حالم خوب میشه. حالا این باشه. ممکنه دو دقیقه دیگه همه جا رو به هم بریزم و کولی بازی در بیارم :)
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:38 توسط سحر |

ساعت سه شده. نمی دانم چند ساعت با داد و بیدادهای یاس من هم گریه کردم. تز صبح از ساعت 10 دارم سعی می کنم درس بخوانم. برمیگردم به عقب. چرا اینطور شدم؟
گفت نمی خواهم ازدواج کنم. می خواهم مادرم را با خودم به شهر دیگر ببرم...صداهای اعتراض من بلند شد. -نه...تو حیفی...تو باید ازدواج کنی. +چرا؟ -... +من اصلا از میل جن.سی هم بیزارم...
برگشتم روی کتاب. ذهنم مدام جمله چید. از فیلم شروع شد. از قلب محبت ندیده شروع شد تا... تا کجا؟ تا رفتن به یک شهر دیگر...تا غربت...تا مهری که باز پس گرفتند از تو..تا تصور عشق...تا او...او آمد...آمد توی اتاق...آمد جلوی آینه...من کنارش...گفت می خواهم از ما همین تصویر باقی بماند... ماند...ماند...انگشتهام کم آوردش...بهاره. عشق زیباست...زیباست...بهاره...صندوق قدیمی من را باز نکن...باز نکن...باز نکن...شد خشم...و خشم مثل ساعت شنی ذره ذره شد غم...شد ساعت سه...شد فشار...شد سوالهای همکلاسی که هیچ کدام را نمی فهمی...شد جزوه ناقص...تو رفتی. اتاقم باز شد سکوت . خلوت پر بهت پر از سرما...
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:27 توسط سحر |

Nothing is perfect
ادامه...
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:16 توسط سحر

فیلم معلم پیانو را چندین ماه پیش دیدم. به نظرم فیلم نامه اش را یک شخصیت دیوانه خودآزار دیگر آزار  نوشته بود. فیلمِ بسیار تلخ، بسیار تاثیرگذار و بسیار آزاردهنده ای است. امروز هم اتاقیم حرفی زد که مرا برد به همان فیلم. به همان معلم پیانو. به تحکم در رابطه. به قلبهایی که سخت شده اند. به آدمهایی که مثل سرباز تربیت شده اند. به دین. به مذهب، به جامعه، به مادر-پدری که تو را دلسوزانه  از غذا خوردن نهی کرده. به سوء تغذیه جن.سی آدمها...قلبم یک جور بدی می لرزد. درست همان حالی را دارم که بعد از دیدن فیلم داشتم. می دانم جامعه ما هم در گذار است. دردی که اویل دهه شصتی ها کشیدند هفتادی ها اصلا درک نمی کنند. شصتی های خوب. معتقد. بچه های خووب. بچه هایی که طبق قوانین انقلاب ساخته شده اند. سرکوب شده. سرباز. آماده ی فدا شدن در راه هدف. آماده ی فدا کردن تمام زندگی در راه هدف در راه معنویت ساخته شده توسط دیگران...یاد حرف یکی دیگر از همین نوع آدمها می افتم. که با افتخار می گفت:"من ازدواج نمی کنم. من در تمام عمرم یک رژ نزدم! من..من..من..تمام عمر ساده بودم."تمام عمر در خط تو قدم برداشتم ای خدا. حالا تو چرا کمکم نمی کنی؟ من همه ی عمر با تو بودم. بخاطر تو...

...
بحث این هم اتاقی بیچاره نیست که به من اعتماد می کند و حرفش را می گوید. یا بحث قضاوت کردن اینطور آدمها و این طرز فکرها. بحث من این "فکر القا شده ی " پشت همه ی اینهاست. آن مقصر اصلی. بحث من روش و منشی است که در زندگی ما جاری کرده اند.آنقدر جاری که من نمی دانم درست کدام است؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:33 توسط سحر |

میز را پاک می کنم.
رد اشک رویش را هم!
بالاترین نمره شدم :)
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:48 توسط سحر |

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:8 توسط سحر |

دو تا دستم را محکم میگیری...می ایستی روبروی من
کفشهایت را جلوی کفشهای من جفت می کنی...خنده ی شیطنت آمیزی می کنی
یک! دو! سه!...
شروع می کنی به چرخیدن...من را هم می چرخانی...
صدای قهقه ی ترس من و شادی تو در هم می آمیزد...
حس با تو بودن و مقاومت در برابر دنیایی که می خواهد ما را جدا کند...
می چرخیم می چرخیم..می چرخیم و می خندیم....
چشمم به چشم توست
دستهایم توی دستهایت
یکهو یک چیزی یادت می آید...
خنده ات خشک می شود...
دستم را توی سرعت رها می کنی...
...
...تو نمی دانی
خدا می داند که به کدام سو پرت می شوم
...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:6 توسط سحر |

دارم ریلکسیشن کار می کنم. دستم زیر چونه. پفک می خورم. سایت زیباشو.کام رو می خونم. نوشته:
آرام باشید. سعی کنید خواب مرتب داشته باشید. استراحت کافی داشته باشید و حتی الامکان از فشارهای روحی و عصبی بپرهیزید.

بغض می کنم بیخودی و اشک میاد. ده روزه منتظرم حال خوبی داشته باشم تا درس بخونم. آخرین امتحانم رو هم بدم و تموم شه و برگردم خونه. فقط یه روز خوب بودم. اول بهمن. 7 ساعت خوندم و باز شد روزی یک ساعت. توی فرجه آخه آدم یک ساعت درس می خونه؟ شوخی و خنده ام و گریه ام قاطیه اما فلج شدم. حتی الامکان از فشارهای روحی و عصبی بپرهیزید. حبس شدم توی اتاق. از چی بپرهیزم دیگه؟

خواهش نوشت: بگذارید غر بزنم. نگید وااای باز این اشک و زاری نوشت. اینجا تنها جاییه که می تونم و می خواهم راحت بنویسم. نمی دونم کی روزگار خوب میشه. کی این فشارها تموم میشه. نمی دونم. می دونم که ادم اگه غمگین باشه حتی اگه عاشق بشه همش ناله می کنه از هجران. نمی دونم من تیپ غمگین شخصیتیم یا هرچی. تحملم کنید. نگران هم نباشید. سینوسی ام. خوب میشم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:26 توسط سحر |

نه. هر چه راه می روم نمی شود! نباید اینطور بشود. من این نیستم. به اشاره ای دوباره قصرم را می سازم. واقعیت همین است. "آنچه که گذشت" برای دانستن حقیقت لازم بود اما ادامه دادن؟ من لایق "تو گرمی، من سردم" گفتنهایت نیستم. من لایق "من همینی ام که هستم هایت" نیستم. هی نیا کبریت بکش زیر قصرم. باید خودم را بسوزانی. خودم را بسوزان تا دوباره داشته باشیَم. این همه اشک و سگ لرزه ام را کجا بودی؟ این همه ترس و تردید و تنهایی ام را کجا بودی؟ حسهای شدید خودکشی ام را کجا بودی؟ من رد شده ام. واقعیت این است. هی نیا کبریت بکش زیر قصرم. قصر ذهنی است. تا زنده ام می گویم کارم درست بود اما هر چه بود تمام شد. سوخت. باخت. نشد. نشد. و تو نخواستی. تو خودت بودی که بردی ام بالا. بالا بالا و رها کردی و رفتی. چشمهایت را با بیرحمی روی خرد شدنم بستی. روی هق هقم بستی. من همانم. همان دلیلها هنوز هست. نیست؟ شاید یک روزی احساس من می توانست ناجی این پیوند نامناسب باشد اما دیگر امروز نمی شود. نمی شود. نمی شود. هی نیا آتش بزن به ستونها.این بار باید اول مرا بسوزانی!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:34 توسط سحر |

همین دیروز بود که فکر می کردم در محکمترین قصر ساخته ی دست خودم قدم برمی دارم. گفتم نسیم تمام شد. خیلی سخت بود. خیلی خیلی سخت. نسیم سه تا نقطه در جواب فرستاد. گفتم من تاوان سختی دادم برای این فهمیدن اما ارزشش را داشت. گفتم نسیم عشق پاک و ناپاک وجود ندارد. خودت را محکوم نکن. خوب و بدی وجود ندارد. اینها همه ساختگی است. برای احساست ارزش قائل باش. من قائل شدم. رویاهای 8 ساله ام را حقیقی کردم و تمام شد. تمام شد. تمام آن عشق آغوشی بود که وقتی بدست اوردم تمام شد. نسیم چند تا نقطه فرستاد. بعد گفت تو همه چیز را نمی دانی. من را محکوم می کنی و هیچ نمی دانی. من با خدا معامله کرده ام. من باید هجرت کنم. من می دانستم و می دانم که نسیم هنوز دلبسته-وابسته است. می دانستم که نسیم هم مثل من می ترسد لبه ی استخر را رها کند. گفتم نسیم رها کن. من رها کردم...
مکالمه تمام شد..بدون نتیجه...با سه نقطه های فراوان...اما بعد از آن هنوز به این فکر می کنم که ارزشش را داشت؟ آیا به قول نسیم ویران شدم؟ آیا شکست خوردم..؟ تا دیروز توی قصر کاغذی ام قدم می زدم و می گفتم نه! نه! ارزشش را داشت. شاید او نه! اما "من و احساس من" ارزشش را داشت. تاج کاغذی ام را جا بجا میکردم و میگفتم نسیم لابد هیچی نمی فهمد. رفته کنج قفس. گیر انداخته خودش را. خودش را در امنیت گرفتار کرده. شوق پرواز را می کشد تا امن بماند...
امروز اما...
تماس می گیری...انگار که خونسردانه کبریت می گذاری زیر ستونهای قصر من. قطع می کنی و میروی. من می مانم و 90 تا قضیه و قراری که از دست می رود...

بعدانوشت: همیشه وقتی می نویسم، فقط می نویسم. شروع ندارم. پایان ندارم. تازه وقتی تمام می شود یک چیزهایی دستگیرم می شود. گاهی حتی دوماه بعد یا یک سال بعد نوشته های خودم را می فهمم. گاهی از بعضی خطها می ترسم. گاهی هم مردد می نویسم اما کسی درونم مطمئن است. این یک جمله ی "تمام این عشق آغوشی بود که وقتی بدست آوردم تمام شد" به نظرم خیلی خیلی سختگیرانه است نسبت به خودم. چون من نه آغوش می خواستم و نه بعدش تمام شد. فقط شد ده روز سکوت کشنده برای هضم این اتفاق. و بعدش هم هیچی تمام نشد. نمی دانم. رها جان تو وادارم کردی بیشتر بنویسم. بله. ارزشش را داشت. برای من با ارزش بود. اما نمی نویسم احساسم پاک بود. به همان دلیلی که برای نسیم گفتم. هنوز به کل ماجرا آگاه نیستم. هنوز انقدر شهامت ندارم که یک پله بالاتر بروم و از بالاتر نگاه کنم. اما حرف من این بود و هست که گاهی احساسی که فکر می کنیم از بین نمی رود، از بین نمی رود چون ما ناتوانیم در از بین بردنش نه چون آن احساس از بین نارفتنی است! گاهی ماییم که می ترسیم. ماییم که ضعیفیم. ماییم که می چسبیم به رابطه های بیخود و بی ارزش. و چون ناتوانیم از فراموشی، توهم عشق می زنیم. احساسی که از بین نمی رود لابد عشق است.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:28 توسط سحر |